<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>:: خانه داستان بلخ ::</title>
<link>http://www.balkhstory.com/</link>
<language>ru</language>
<description>:: خانه داستان بلخ ::</description>
<generator>DataLife Engine</generator><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>اوسانه سي سانه 2</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=18</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=18</link>
<description><![CDATA[<div align="center"><img src="http://i33.tinypic.com/168epl5.jpg" style="border: none;" alt='اوسانه سي سانه 2' title='اوسانه سي سانه 2' /></div><br /><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><!--fontstart:Arial--><span style="font-family:Arial"><!--/fontstart-->ا<b>وسانه سی سانه...<br />نوشتۀ امان پویامک</b><!--fontend--></span><!--/fontend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br />آبی بلخ به دستم بهانۀ داده، چتر مولانا مهمانم کرده و دل مهرگان آگین اش سلامم داده، در گوشه یی نشسته ام و از لبۀ پرچال ماه لبخند می شمارم، نمی دانم چرا؟<br />رفیقانه دست به شانۀ سپهری می زنم و می گویم عزیز! بهتر بود می گفتی: «بد نگوییم به مهتاب اگر تب دارد.»<br />نمی دانم دلم به کجای بلخ بند است؟<br />این پرسش با وسوسه اش تیت و پرکم می کند. گاهی در لکه های پیش بند کاوۀ آهنگر، که تکانۀ اش اولین پرچم تاریخ بوده است و هنوز بالا سر نیزۀ کمانش در همین دور های نزدیک تکان می خورد، گاهی هم لای کتاب اوستا می مانم و در لایه ها و دل واژه هایش، این جمله را قدم می زنم: «بخدی زیبا روز راهۀ پرچم های بلند.» و باری هم با انگور و نان و دستمال گل سیب و فلیتۀ فانوس می روم که مهرگان را جشن بگیرم، پیش از این که سر به گوش کسی ببرم و بپرسم، طراح این پیش خوان چه کسی ست، عاشقانه گی اش خود لب وا می کند و «ژکفر حسینی» را به یادم می دهد. همین «حسینی»یی که در چند قدمی آن سوتر ایستاده است و لبخند مهرگان و جشنوارۀ قصه را دست به دست عکس یادگاری می گیرد.<br />در جایی از شب نوشته اند: «اوسانه سی سانه...» به نبض این هجا ها دست می برم و با زبان مادری دلم می خوانمش، می گویی لب ها و دلم به زنده گی آغشته می شوند و بی آنکه کودک شوم گرمای صندلی و چرخ تار مادرکلانم با همین «او سانه سی سانه» به چرخ می آیند و سکر این دل نواز، کودکی هایم را جوان و جوانی ام را پیر می کند، می گویی با رنگینایی رسن هایش می بافدم.<br />من چهرۀ «اوسانه» می گیرم، به تعداد آدم های روی زمین معنا می دهم، قدیمی می شوم و چرخ مادرکلان ها را به چرخ می آورم.<br />صدای «صادق عصیان» با شعری در دل شب جاری می شود و جشن مهرگان و جشنوارۀ ادبیات داستانی دو بهانه یی که این همه آدم را به این جا کشیده بود، به گپ می آید.<br />پس از آن شفیق نامدار«قصه نویس» و مسؤول «خانۀ داستان بلخ» در مورد به اهدای نخستین جایزۀ ادبی «خانۀ داستان بلخ» و شیوۀ داوری و گزینش داستان ها چیز هایی می گوید.<br />در جمع ما استاد «رهنورد زریاب» و «فیاض مهرآیین» را داریم که در مورد به جشن مهرگان و پیشینۀ تاریخی آن گپ هایی می گویند. استاد در انبوه سخنانی که به دل می نشاند، ترکیب واژه گانی «به این صورت» را «به این روی» می آورد، با این که در نوشته هایش بیشتر از این واژه ها و ترکیب های سوچۀ فارسی دری را دیده ام، اما اِمگشت برایم خواستنی تر می آید.<br />]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>ali_moosavi</dc:creator>
<pubDate>Sun, 26 Oct 2008 04:07:46 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>اوسانه سي سانه</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=17</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=17</link>
<description><![CDATA[<b><!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><!--fontstart:Arial--><span style="font-family:Arial"><!--/fontstart-->اوسانه سي سانه<!--fontend--></span><!--/fontend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--></b><br />(بزرگداشت از جشن باستاني مهرگان و اعلام نتايج نخستين جايزه ادبي خانه داستان بلخ)<br /><br /><div align="center"><!--TBegin--><a href="http://www.balkhstory.com/uploads/posts/2008-10/1223713716_awsana.jpg" onClick="return hs.expand(this)" ><img src="http://www.balkhstory.com/uploads/posts/2008-10/thumbs/1223713716_awsana.jpg" style="border: none;" alt='اوسانه سي سانه' title='اوسانه سي سانه'  /></a><!--TEnd--></div><br /><br />پنجشنبه هژدهم ميزان (مهر) سال 1387 براي اهالي كوچه‌هاي ادبيات بلخ، روز زيبايي بود. نيم ساعت قبل از زماني كه در كارت نوشته شده بود، يعني پنج عصر، هوتل كفايت بودم. چمن‌هاي باغ هوتل قرار بود امشب اقتدار پاهاي پايه‌هاي ادبيات معاصر بلخ و افغانستان را احساس كنند و بچه‌هاي خانه‌ي داستان بلخ مي‌بايست ميزبان چهره‌هاي شاخص ادبي و فرهنگي مي‌بودند.<br />بالاخره امشب انتظارچند ماهه به سر مي‌رسيد و برنده‌ي نخستين آزمون داستان نويسي خانه‌ي داستان بلخ معرفي مي‌شد.<br />و چه روز زيبايي بدين منظور انتخاب شده بود. جشن مهرگان همه ساله به كوشش شفيق نامدار داستان‌نويس خوب افغانستان و از بنيان‌گذاران خانه‌ي داستان بلخ با برپايي شبي پر از شعر و داستان به يادماندني مي‌شد. و امسال هم به ابتكار او و ديگر اعضاي خانه‌ي داستان بلخ، اهداي جوايز آزمون داستان و جشن مهرگان باهم برگذار مي‌شد.<br />ميز گرداننده با يك دسترخوان گلدوزي شده با دست، يك نان پتير، خوشه‌اي انگور و يك اريكين به زيبايي يادآور نشانه‌هاي شب‌هاي نقل افسانه در روزگاران قديم بود. و آن طرف‌تر لوحه‌اي با نماد اوسانه سي‌سانه... و نشان خانه‌ي داستان بلخ، جشن مهرگان را تبريك گفته و قدم مهمانان را گرامي داشته‌بود.<br />كم و بيش مي‌دانستم مهمانان بلخي چه كساني خواهند بود؛ فرهاد عظيمي استاد دانشگاه و رئيس شوراي ولايتي، جناب مهرآئين نويسنده و پژوهشگر و يكي از چهره‌هاي مطرح سياسي ولايت، محمد صالح خليق رئيس اطلاعات و فرهنگ ولايت، استاد محمد عمر فرزاد شاعر و فعال فرهنگي، عفيف باختري شاعر، تقي واحدي نويسنده و از بنيان‌گذاران خانه‌ي داستان بلخ، شفيق پيام نويسنده، ژكفر حسيني طراح و مسئول انجمن قلم افغانستان، صادق عصيان شاعر و استاد دانشگاه، بچه‌هاي حلقه‌ي فرهنگي زلف‌يار، اعضاي انجمن نويسندگان بلخ، اعضاي خانه‌ي داستان بلخ، جمعي از خبرنگاران و نمايندگان رسانه‌ها و كسان ديگري كه شايد ان شب من نديده باشم و يا نام‌شان را از ياد برده باشم..... ( براي ديدن ادامه گزارش به ادامه مطلب مراجعه كنيد)]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>ali_moosavi</dc:creator>
<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 04:30:10 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>نقدي بر بندبازي خانم كوثري</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=16</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=16</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><!--fontstart:Arial--><span style="font-family:Arial"><!--/fontstart--><b>نقدی بر بند بازی خانوم کوثری<br />امين محمدي<br /></b><!--fontend--></span><!--/fontend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--><img src="http://www.balkhstory.com/uploads/posts/2008-08/1218459717_amin-amin.jpg" align="left" style="border: none;" alt='نقدي بر بندبازي خانم كوثري' title='نقدي بر بندبازي خانم كوثري' /><br /><br />خانوم معصومه کوثری بعد حدود 10 سال نوشتن، داستان "بند باز" خود را آماده ی نقد شدن در خانه ی داستان کرده است. زبان روایی خاص نوشته های خانوم کوثری همیشه مخاطب را همراه با خود دارد و به همین لحاظ پای داستان "بند باز" می نشینیم و به نقد و برسی این نوشته می پردازیم. بسیاری درباره ی معضلات اجتماعی و پیامدهای آن نوشته اند و بسیاری هم تاسف این واقعیات را خورده اند. بسیاری از داستان نویسان با دست آویز کردن این حوادث نشان دادند که در این عمر و زمانه خود را مسئول دیده و بحیث یک راوی بی طرف به بازگو کردن این رخدادها می پردازند. در داستان "بند باز" راوی آن که کودکی خردسال است شاهد پس زمینه های از اینگونه معضلات است و  از زاویه دید خود به نقل این ماجرا می پردازد. این راوی خردسال داستان ما هیچ دخل و صرفی در ماجرای اتفاق افتاده انجام نمی دهد. یعنی در خود این صلاحیت را نمی بیند که بیشتر از چشم دیدهای خود بگوید. دخترک روای به شدت از شعار زده گی که بزرگ آفتی است برای راویان اخبار دوری کرده است. در این نوشته شاهد آن هستیم که نویسنده ی متعهد آن محتوا را هرگز قربانی تکنیک روایتی نکرده و یکی دو گذاری که در داستان صورت گرفته است به پیش برد داستان کمک شایانی می کند.<br /><br />	خانوم کوثری به سبک و سیاق بزرگان رئیالیسم می نگارد و از محیط ماحولی که در آن زندگی می کند سوژه های داستان خود را انتخاب کرده است. به این ترتیب با استفاده از زاویه دید اول شخص با زبانی ساده مراحل گذار داستان طی می شود. با این شیوه نویسنده به کمک رخدادهای داستانی با تکنیکی خاص پلی به فراسوی گذشته می زند و ما را هم سهیم داشته های خود می کند. داستان در روند خود تا حدودی رنگ و بوی خانوادگی و عاطفی پیدا می کند. حظور کاکا و خانومش، مادر و عدم حظور پر رنگ پدر و عمه راوی خردسال ما در شکل گیری قصه با دقت انتخاب شده اند. <br /><br />اولین کلمه در شروع داستان "بند باز" خزان است و مخاطب از همین کلمه با کمی فرا نگری می تواند به تم داستان پی ببرد و بیندیشد که با چه نوع زاویه دیدی روبرو است. این ویژه گی کمابیش در اغلب آثار خانوم کوثری دیده می شود. که البته حظور خشونت تعارضی با فضای کودکانه ی روایی نداشته و عموما به همان شکل معمول به صورت روندی در زندگی روزمره امکان بروز پیدا می کند.<br />نقل و قول های این نوشته بغیر از یکی دو تا در بازسازی فضای جنگ زده ی این داستان نقش مهمی دارند و بازگو کننده ی اوضاع و شرایط نابسامان جنگی هستند که راوی و خانواده اش دست به گریبان آن است. در این داستان وحشتی از یک منبع مشخص مخاطب را متاثر می سازد و احساس همدردی را برای مخاطب بر می انگیزاند. خشونت تنیده شده در بافت داستان که از تاثرات خشونت سرد فضای سنتی و خشونت گرم فضای جنگی است ما را در جهت تحلیل روابط جامعه ی آن روز یاری می رساند.<br /><br />قدرت و ظرافتهایی زبانی در این نوشته برجسته است و خانوم کوثری را متمایز تر از هم  دوره های خودش می سازد. هر چند خانوم کوثری در عرصه ی داستان نویسی ستایش بسیار شده است اما شاید بتوان او را بهترین داستان نویس زن صفحات شمال دانست. به عبارت دیگر این نویسنده در عرصه ی داستان کوتاه بیش از هر نویسنده ی زن دیگری کار کرده و همیشه نوشته هایش مورد توجه قرار گرفته است. <br /><br />در پایان این سیاه نوشته باید گفت که سرکار خانوم کوثری نویسنده یی است با موقعیت برجسته در تاریخ داستان نویسی افغانستان و هر منتقد آثار داستانی کشورمان با هر دیدگاه و سلیقه ای که به داستان می نگرد ناگزیر از تحلیل و شناخت آثار این نویسنده خواهد بود.<br />"بند باز" آخرین نوشته ی بود که از این نویسنده منتشر شده است که الحق و الانصاف کار قوی و خوبی ساخته و پرداخته شده بود. آرزوی موفقیت بیشتر داریم برای خانوم کوثری و منتظر کارهای بهتری از ایشان خواهیم بود. ■<br />مزارشریف<br />15 اسد 1387<br />محمد امین محمدی<br />]]></description>
<category><![CDATA[نقد داستان]]></category>
<dc:creator>ali_moosavi</dc:creator>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 09:01:53 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>ده داستان برگزيده مسابقه</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=15</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=15</link>
<description><![CDATA[همان گونه كه قبلا اعلام شده بود، مهلت ارسال داستان براي مسابقه خانه‌ي داستان بلخ تا پايان ماه سرطان (تير) 1387 بود كه تا آن تاريخ حدود سي داستان <img src="http://www.balkhstory.com/uploads/posts/2008-08/1218278538_khande-dastan-balkh.jpg" align="left" style="border: none;" alt='ده داستان برگزيده مسابقه' title='ده داستان برگزيده مسابقه' /><br />به دفتر خانه‌ي داستان بلخ رسيده است. و كار خواندن داستان و داوري بر آن‌ها آغاز شده كه در نتيجه ده داستان كه فهرست آن‌ها در زير خواهد آمد، اقبال يافتند تا به دور دوم راه يابند.<br />از بين اين آثار داستان اول كه برنده مبلغ (30000) افغاني خواهد بود، توسط آراي داوران برگزيده خواهد شد.<br />ليست ده اثر برگزيده و راه يافته به دور دوم مسابقه داستان نويسي خانه داستان بلخ (البته داستان‌ها به ترتيب نخواهد بود يعني بالاتر بودن نام آثار دليل بر انتخاب اول آن‌ها نيست.):<br /><br />-	داستان «آشار» از «عبدالواحد رفيعي» / <br />-	داستان «گمشدگان كوته‌ي سنگي» از «محمد تقي اخلاقي» / كابل- افغانستان<br />-	داستان «سنگ مفت، گنجشك مفت...» از «امان پويامك» / جوزجان- افغانستان<br />-	داستان «بسراق‌هاي مادر» از «معصومه حسيني» / مشهد - ايران<br />-	داستان «سياه» از «سكينه محمدي» / مشهد - ايران<br />-	داستان «بندباز» از «معصومه كوثري» / مزار شريف - افغانستان<br />-	داستان «من خودم سه نفرم» از «محمد امين محمدي» / مزار شريف - افغانستان<br />-	داستان «شب اول قبر» از «سيد علي موسوي» / مزار شريف - افغانستان<br />-	داستان « و ما ها تمام گرد و خاک زمین را به آسمان می بریم» از «حبيب صادقي» / كابل-افغانستان<br />-	داستان «ماده سگ سفيد» از «سهراب سامانيان» / مزار شريف - افغانستان]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>ali_moosavi</dc:creator>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 06:36:26 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>بند باز - داستاني از معصومه كوثري</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=13</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=13</link>
<description><![CDATA[در نهمين جلسه خوانش و نقد داستان، اين بار نوبت به خانم معصومه كوثري، نويسنده تواناي كشور بود تا آخرين داستان خود را براي اعضاي خانه داستان بخوانند. <br /><b><br /><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><!--fontstart:Arial--><span style="font-family:Arial"><!--/fontstart-->داستان و نقد داستان<br />دفتر  شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر]<br />16 اسد 87 ـ نشست نهم<br /><br /><img src="http://www.balkhstory.com/uploads/1218015388_khande-dastan-balkh.jpg" align="left" style="border: none;" alt='بند باز - داستاني از معصومه كوثري' title='بند باز - داستاني از معصومه كوثري' /><br />بند باز<br />معصومه کوثری<!--fontend--></span><!--/fontend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--></b><br /><br />خزان می شد که مادرم مانند هر سال روی حویلی را با چیدن یک قطار خشت سرک کشی کرده بود. آن روز عمه ام دست مرا گرفت و روی خشت ها دویدیم. گاهی به چپ و گاهی به راست خم می شدیم و می دویدیم.<br />هر دو کوچک شده بودیم و با هیجان و خنده روی خشت ها می دویدیم. وقتی من غلتیدم عمه ام خنده کرد و گفت: تو سوختی، تو سوختی، تو بازی را باختی. و بعد همانطور که می خندید دیدم که اشک هایش هم به روی صورتش لغزیدند. آن وقت یادم آمد که عمه ام از من بزرگتر است. آنقدر که نمی فهمیدم چه می کند.<br />آخر بازی خودش را انداخت روی زمین و دراز به دراز ماند و گفت: من سوختم، من سوختم، من بازی را باختم...<br />امروز روز دوم بود که عمه ام سوخته بود و وسط اتاق دراز به دراز مانده بود. رویش را پوشانده بودند با یخ و با قدیفه های سفید، صورتش دیده نمی شد. نمی دانم خنده می کرد یا گریه.<br />فقط وقتی هوا تاریک می شد او را آهسته بیرون می بردند. بعضی های بینی و دهان شان را می گرفتند و بعضی از دروازه درون نمی آمدند. آمده نمی شد هیچکس نباید می فهمید شهر تازه آرام شده بود و طالبان فقط چند روز می شد شهر را گرفته بودند.<br />روز اول که عمه ام مرد، زیاد واسطه کردند ملاصاحب اجازه ی دفن نداد. <br />کاکایم گفت: شهره مرده گرفته قبرستان رفتن نمی مانند، چاره نیست بعد از نماز خفتن درون باغچه گورش می کنیم اگرنه تا صبح همه جا را بوی می گیرد.<br />خانم کاکایم گفت: مگر می شود مرده را درون حویلی گور کرد اولاد هایم نظر کرده اند...<br />عمه ام گفت: راه بسیار باریک و بلند است. بلند تر از تمام خانه ها وباریکتر از موی، می گفت طولانی است شاید به اندازه ی تمام زمین.]]></description>
<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
<dc:creator>ali_moosavi</dc:creator>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 05:25:15 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>فرصت</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=12</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=12</link>
<description><![CDATA[در ادامه جلسات خواندن و نقد داستان كه در خانه داستان بلخ صورت مي‌گيرد. اين بار شاهد داستاني از خانم هاجر زيدي بوديم. قابل تذكر مي دانم كه اين فرصت جزء‌ اولين داستان هاي خانم زيدي به حساب مي آيد.<br /><b><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><br /><!--fontstart:Arial--><span style="font-family:Arial"><!--/fontstart-->دفتر  شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر<br />20 سرطان 87 ـ نشست  هفتم<img src="http://www.balkhstory.com/uploads/posts/2008-08/1218012880_khande-dastan-balkh.jpg" align="left" style="border: none;" alt='فرصت' title='فرصت' /><br /><br /><br />فرصت<br />هاجر زیدی    <!--fontend--></span><!--/fontend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--></b><br />              <br />پیرمرد دومین بوجی را هم برداشت و به طرف غلتک روان شد و به آرامی روی غلتک رها کرد. خوشحال بود که بلاخره بار گیرش آمده بود. گرچه نزدیک ظهر بود و این اولین محموله یی بود که گیرش آمده بود، اما دیروز را به خاطر آورد که حتی انتقال یک بار هم نصیبش نشده بود و دست خالی به خانه رفته بود.<br />پیرمرد بوجی ها را جابجا کرد تا مبادا ازروی غلتک بیفتند وبعد شروع کرد به هول دادن. با آنکه از سردی بی نهایت هوا سوزشی بر پوست دست هایش احساس می کرد، اما هر بار با به یاد آوردن 20 روپیه جان تازه ای می گرفت. بارانِ دیشب تمام خیابان ها را مملو از گل ولای ساخته بود و لذا او قدم هایش را با احتیاط می گذاشت تا مبادا بلغزد. مرد صاحب بوجی ها در پیش رویش حرکت می کرد وهراز گاهی به پشت سرش نگاه می کرد تا از بودن او در عقبش اطمینان حاصل کند. مرد صاحب بوجی ها یکبار که گفت، کمی تیزتر، پیرمرد گام هایش را بلندتر برداشت تا بر سرعتش افزوده شود که ناگهان پایش لغزید وغلتک نیم کج شد. تمام بدنش به لرزه درآمد. اما نمی خواست که این فرصت را از دست بدهد. غلتک را راست کرد و به راهش ادامه داد.<br /> روز قبل چون باری گیرش نیامده بود چیزی هم برای خوردن نداشتند اما امروز... نه، امروز نمی خواست. نمی خواست برای یکبار دیگر دست خالی به خانه برگردد. 20 روپیه پول، دو نان می شد. با تداعی آن هر لحظه قند دردلش آب میشد و احساس می کرد خوشبخترین مرد دنیاست. دیگر امشب مجبور نبود نگاه های پرسشگر طفل هایش را تحمل کند. در حالی که هر لحظه بر سردی هوا افزوده می شد، او ازمیان گل ولای خیابان ها می گذشت و با به یاد آوردن پولی که در انتظارش بود تبسمی بر لبانش نقش می بست.<br /> به ایستگاه موترهای لینی که نزدیک شد، شادمانی خسته یی چنان دوید در جانش که فراموش کرد آنهمه گل ولای و آنهمه کراچی های مردان و پسران دست فروش را و سرعتش راچنان زیاد کرد که ناگهان پایش لغزید. تعادلش به هم خورد ونقش زمین شد. اما با آنکه دردی در سر و کمرش احساس کرد و کفش های فرسوده اش پاره گردید، فورا از جایش بلند شد، وبوجی هایی که حال با گل ولای خیابان یکی شده بودند را پس درون غلتک ماند و نگاهش را با نگاه مرد صاحب بوجی ها گره زد. در حالی که مرد صاحب بوجی ها با چهره یی افروخته به او نزدیک شد، پیرمرد آهسته زیر لبش زمزمه کرد: 20 روپیه. 20 روپیه.<br /> تاريخ نگارش داستان جوزای 1387]]></description>
<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
<dc:creator>ali_moosavi</dc:creator>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 05:04:19 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>لب ها - شفیق نامدار</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=11</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=11</link>
<description><![CDATA[<div align="center"><!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->لب ها<!--sizeend--></span><!--/sizeend--></div><br /><br />این لب ها را که می گویم متعلق به یک زن است و این زن متعلق به یک تصویر است و این تصویر هم متعلق به یک عکاسخانه است. کمی بزرگتر از پشتی یک مجله و سیاه و سفید است،تصادفا" باان مواجه شدم ،عقب شیشه ی یک عکاسخانه دربین یک چوکات طلایی رنگ نگهداری می شد. زن چهره ی باریک و کتابی داشت،موهایش درپنجه های توفان  یک بحران درونی پریشان می نمود و درشت و اب نارسیده معلوم می شد و درقسمتی ازآن شعاع تابیده بود. یک پیراهن ساده تابستانی بتن داشت ،اگرچه تصویر نیم تنه بود ولی باآنهم فهمیده می شدکه پیراهن زن نیم آستین است.ابروهایش به شکل طبیعی و دست نخورده بودند مانند دو خوشه ی گندم.و چشمهایش را عمدا" کلان کلان گشوده بود وبه یک نقطه ی در عقب کمره متوجه بود شاید کسی گفته بودش که آنطرف نگاه کند به طرف منظره ی آبشارویا از ترس کسی که اورا نبیند.]]></description>
<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
<dc:creator>Sohrab</dc:creator>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 09:43:51 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>داستان کوتاه - شفیق نامدار</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=10</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=10</link>
<description><![CDATA[<div align="center">صندوقچه نیکولای</div><div align="center"><img src="http://www.balkhstory.com/uploads/posts/2008-07/1215696993_shshhshh-shhshshhshshsh.jpg" style="border: none;" alt='داستان کوتاه - شفیق نامدار' title='داستان کوتاه - شفیق نامدار' /></div><br />بحر آرام ودرخود فرورفته  بود،و هزاران امواج خورد وبزرگ برتخته ی پشت اش لم داده بودندو دردل آنها ماهی ها  خوابیده بودند.تا چشم کارمی کرد موج بود و موج بود ،کبود میزدند.<br />اصلا"بحری نبود،امواجی هم نبود،گورستان بودوهزاران گورتازه و کهنه خورد وکلان پهلوی هم خوابیده بودند،  مانند یک بحر آرام وایستاده. باخود گفتم ماهم موج سوارانیم.گاهی برپشت موج گاهی موج برپشت ما.<br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
<dc:creator>Sohrab</dc:creator>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 09:27:33 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>پروانه های بدون بال</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=8</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=8</link>
<description><![CDATA[<img src="http://www.balkhstory.com/uploads/posts/2008-06/1214207434_wahedi.jpg" align="left" style="border: none;" alt='پروانه های بدون بال' title='پروانه های بدون بال' /><br /><!--fontstart:Ariabl--><span style="font-family:Ariabl"><!--/fontstart--><br />پروانه های بدون بال<br />نگاهی به مجموعه داستان پروانه ها به پرواز می ایند از زلمی باباکوهی<br />تقی واحدی<!--fontend--></span><!--/fontend--></b><br /><br />چاپ مجموعه داستان «پروانه ها در زمستان به پرواز می آیند» در بهار 87  نشان داد که زلمی بابابکوهی بر آن است که در عرصه ی داستان نویسی افغانستان حضوری همچنان فعال داشته باشد. این داستان ها با آنکه هم از لحاظ زمانی فاصله های زیادی را در بر دارند ـ 1355 الی 1384 ـ و هم از لحاظ مکانی در فضاهای متفاوتی ـ از مزار شریف تا تورنتو ـ خلق گردیده اند، اما همگی کم و بیش از شاخصه های ناتورالیستی مایه می گیرند؛ عناصر طبیعی نقش های مهم و حتی تعیین کننده در آفرینش فضاها و پیشبرد روند قضایا دارند و بخش قابل توجهی از انرژی آفرینشی نویسنده را مصروف خود کرده اند.<br />این فاصله های زمانی در عین حال که کم کاری او را در عرصه ی داستان نویسی عیان می کند، اما سبب نشده که سبک نوشتاری او از تشتت و پراکندگی مخربی رنج ببرد. بومی گرایی و نثری پاکیزه گرا همچنان که در اولین داستان این مجموعه پررنگ است، در آخرین داستان هم ـ از لحاظ زمانی ـ برجستگی قابل توجهی دارد.<br />«مردم کوچه نزدیک، شنگ را «سایه دار» می دانستند و عقیده داشتند که شنگ «سنگین» است و اگر کسی در شب های «تاریک ماه» از زیر آن عبور کند «زده» می شود. زیرا جن ها در شکم کاواک و شاخ های بلند شنگ بزم می آرایند و ساز و سرود برپا می کنند.<br />نهر ته شنگ ـ مزار شریف ـ 1355<br />«مادر از روی توشک برخاست، عصایش را که به دیوار تکیه داده بود، گرفت. هنگامی که از اتاق بیرون می رفت گفت:<br />ـ خدا به برکت میله گلسرخ و نذر سمنک مظلوم ها را رهایی بدهد...<br />آئینه های نوروزی ـ مزار شریف ـ 1384<br />بومی گرایی گاه افراطی، باباکوهی را واداشته که به عناصر غیر داستانی اجازه دهد جایگاهی در متن داستان برای خود پیدا کنند. جایگاهی که حتی بتوانند به ساختار هنری داستان لطمه وارد کنند. به عنوان مثال در داستان آئینه های نوروزی، صحبت های مفصلی که راجع به نوروز می شود و یا سرودهای نوروزی که در اخیر این داستان جای می گیرند، نه به ضرورت پشبرد روند داستانی، که به خاطر اهمیت دادن نویسنده به ارج تاریخی و بومفرهنگی این مسایل، بخشی از متن داستان را اشغال کرده اند.<br />این احساس که در داستان های « آبی و سیاه» و « بت خاک» نیز تبلور چشمگیری دارند، دغدغه ی او را برای ثبت چنین وضعیت هایی برملا می کند. دغدغه یی که به تصور من باید از آنِ یک ژورنالیست و یا مورخ باشد تا یک داستان نویس. گمان می کنم که احساس مسئولیت تاریخی در مقابل مادر وطن، باباکوهی را واداشته که برای ثبت این قضایا در بسا موارد از داستان صرفا به عنوان یک شگرد استفاده کند. شاید او بر این عقیده است که گزارش نویسی به سبک معمول نمی تواند عمق چنین قضایای تراژیک و تاریخی را روشن کند. قضایایی که روی شانه های او شدیدا سنگینی می کند و او را وا می دارد که با درج آنها در خلال داستان ها، خود را قدری سبکبار کند.<br />شخصیت های اصلی مجمومه داستان پروانه ها در زمستان به پرواز می آیند نیز مشابه هم می باشند. آنها عموما افراد قرار گرفته در تنگنا، با احساس بیچارگی و بعضا در انتظار معجزه هستند و نه قهرمانانی تاثیر گذار بر امور. به لحاظ اجتماعی نیز از طبقات فرودست جامعه می باشند که از این زاویه بی تاثیر از فضای غالب بر داستان نویسی دهه های شصت و پنجاه کشور ما نمی باشد.<br />]]></description>
<category><![CDATA[نقد داستان]]></category>
<dc:creator>ali_moosavi</dc:creator>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 03:55:05 -0400</pubDate>
</item><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8">
<item>
<title>آتشی که ندانستیم کی افروخته شد!</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=6</guid>
<link>http://www.balkhstory.com/index.php?newsid=6</link>
<description><![CDATA[<img src="http://www.balkhstory.com/uploads/1213438690_ali.jpg" align="left" style="border: none;" alt='آتشی که ندانستیم کی افروخته شد!' title='آتشی که ندانستیم کی افروخته شد!' /><br /><b><!--fontstart:Arial--><span style="font-family:Arial"><!--/fontstart-->سيد علي موسوي<br />بررسي داستان «آتش افروخته» از احمد رضا اخلاقي<!--fontend--></span><!--/fontend--></b><br /><br />داستان، داستان پيروزي خير بر شر است، پيروزي جوهره‌ي پاكي بر پليدي‌هايي كه انساني را به زنجير كشيده‌اند. ما در اين داستان با جواني به نام «نويد» روبرو هستيم كه به او الهام مي‌شود. نمي‌داند خواب است يا بيدار اما مي‌داند «آتشي» به او مي‌گويد تو «بد» هستي. نويد بد است و اين را همه مي‌گويند. اما اينكه چطور بد شد، نويسنده به ما نمي‌گويد و اين است سوال مبهمي كه در اين داستان بايد به دنبال آن گشت.<br />اما اخلاقي در ابتداي داستان به ما مي‌گويد به دنبال چيز ديگري باشيم، به دنبال اينكه چرا نويد «آدم» شد. خودش به ما مي‌گويد كه او هم نمي‌داند. مي‌گويد «نفهميدم» اما در پايان داستان او خود نيز «نويدِ ديگري» مي‌شود. كسي مي‌شود كه كارهاي نويد را مي‌كند. به همانجايي مي‌رود كه او مي‌رفته... خواننده كسي را مي‌خواهد تا به او راست بگويد. يا اگر هم راست نمي‌گويد، طوري دروغ بگويد كه متوجه نشوند. خواننده‌ي داستان مي‌خواهد باور كند، هرآنچه در داستان است واقعي است. و وقتي راوي  را با سوالي در اول داستان دست به گريبان مي‌ببيند، باور نمي‌كند كه به او به راست گفته باشد.<br />خواننده با دنبال كردن زندگي نويد، حدس مي‌زند (بلكه كامل درمي‌يابد)  تمام تغييرات او بخاطر خواب‌هايي است كه او را رها نمي‌كند و اين تنها دليل است براي يك تغيير يكصد‌وهشتاد درجه‌اي از «خير» به «شر».]]></description>
<category><![CDATA[نقد داستان]]></category>
<dc:creator>ali_moosavi</dc:creator>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 06:10:42 -0400</pubDate>
</item></channel></rss>