برگ اصلي   عضويت   آمار سايت   تماس با ما   RSS 2.0  
 
پربازديدترين مطالب
» ده داستان برگزيده مسابقه
» بند باز - داستاني از معصومه كوث ...
» فرصت
» نقدي بر بندبازي خانم كوثري
 
 
بايگاني مطالب
آگوست 2008 (4)
جولاي 2008 (2)
ژوئن 2008 (3)
مه 2008 (2)
 
 
ديدگاه سنجي
به نظر شما كدام يك از ده داستان مرحله دوم، مقام اول را به خود اختصاص خواهد داد؟

آشار
گمشدگان كوته‌ي سنگي
سنگ مفت، گنجشك مفت...
بسراق‌هاي مادر
سياه
بندباز
من خودم سه نفرم
شب اول قبر
و ما ها تمام گرد و خاك...
ماده سگ سفيد

 
 
پيوندستان
 
 
 
 
 داستان
 

 خبرها : ده داستان برگزيده مسابقه

همان گونه كه قبلا اعلام شده بود، مهلت ارسال داستان براي مسابقه خانه‌ي داستان بلخ تا پايان ماه سرطان (تير) 1387 بود كه تا آن تاريخ حدود سي داستان ده داستان برگزيده مسابقه
به دفتر خانه‌ي داستان بلخ رسيده است. و كار خواندن داستان و داوري بر آن‌ها آغاز شده كه در نتيجه ده داستان كه فهرست آن‌ها در زير خواهد آمد، اقبال يافتند تا به دور دوم راه يابند.
از بين اين آثار داستان اول كه برنده مبلغ (30000) افغاني خواهد بود، توسط آراي داوران برگزيده خواهد شد.
ليست ده اثر برگزيده و راه يافته به دور دوم مسابقه داستان نويسي خانه داستان بلخ (البته داستان‌ها به ترتيب نخواهد بود يعني بالاتر بودن نام آثار دليل بر انتخاب اول آن‌ها نيست.):

- داستان «آشار» از «عبدالواحد رفيعي» /
- داستان «گمشدگان كوته‌ي سنگي» از «محمد تقي اخلاقي» / كابل- افغانستان
- داستان «سنگ مفت، گنجشك مفت...» از «امان پويامك» / جوزجان- افغانستان
- داستان «بسراق‌هاي مادر» از «معصومه حسيني» / مشهد - ايران
- داستان «سياه» از «سكينه محمدي» / مشهد - ايران
- داستان «بندباز» از «معصومه كوثري» / مزار شريف - افغانستان
- داستان «من خودم سه نفرم» از «محمد امين محمدي» / مزار شريف - افغانستان
- داستان «شب اول قبر» از «سيد علي موسوي» / مزار شريف - افغانستان
- داستان « و ما ها تمام گرد و خاک زمین را به آسمان می بریم» از «حبيب صادقي» / كابل-افغانستان
- داستان «ماده سگ سفيد» از «سهراب سامانيان» / مزار شريف - افغانستان

 
 نقد داستان : نقدي بر بندبازي خانم كوثري

نقدی بر بند بازی خانوم کوثری
امين محمدي
نقدي بر بندبازي خانم كوثري

خانوم معصومه کوثری بعد حدود 10 سال نوشتن، داستان "بند باز" خود را آماده ی نقد شدن در خانه ی داستان کرده است. زبان روایی خاص نوشته های خانوم کوثری همیشه مخاطب را همراه با خود دارد و به همین لحاظ پای داستان "بند باز" می نشینیم و به نقد و برسی این نوشته می پردازیم. بسیاری درباره ی معضلات اجتماعی و پیامدهای آن نوشته اند و بسیاری هم تاسف این واقعیات را خورده اند. بسیاری از داستان نویسان با دست آویز کردن این حوادث نشان دادند که در این عمر و زمانه خود را مسئول دیده و بحیث یک راوی بی طرف به بازگو کردن این رخدادها می پردازند. در داستان "بند باز" راوی آن که کودکی خردسال است شاهد پس زمینه های از اینگونه معضلات است و از زاویه دید خود به نقل این ماجرا می پردازد. این راوی خردسال داستان ما هیچ دخل و صرفی در ماجرای اتفاق افتاده انجام نمی دهد. یعنی در خود این صلاحیت را نمی بیند که بیشتر از چشم دیدهای خود بگوید. دخترک روای به شدت از شعار زده گی که بزرگ آفتی است برای راویان اخبار دوری کرده است. در این نوشته شاهد آن هستیم که نویسنده ی متعهد آن محتوا را هرگز قربانی تکنیک روایتی نکرده و یکی دو گذاری که در داستان صورت گرفته است به پیش برد داستان کمک شایانی می کند.

خانوم کوثری به سبک و سیاق بزرگان رئیالیسم می نگارد و از محیط ماحولی که در آن زندگی می کند سوژه های داستان خود را انتخاب کرده است. به این ترتیب با استفاده از زاویه دید اول شخص با زبانی ساده مراحل گذار داستان طی می شود. با این شیوه نویسنده به کمک رخدادهای داستانی با تکنیکی خاص پلی به فراسوی گذشته می زند و ما را هم سهیم داشته های خود می کند. داستان در روند خود تا حدودی رنگ و بوی خانوادگی و عاطفی پیدا می کند. حظور کاکا و خانومش، مادر و عدم حظور پر رنگ پدر و عمه راوی خردسال ما در شکل گیری قصه با دقت انتخاب شده اند.

اولین کلمه در شروع داستان "بند باز" خزان است و مخاطب از همین کلمه با کمی فرا نگری می تواند به تم داستان پی ببرد و بیندیشد که با چه نوع زاویه دیدی روبرو است. این ویژه گی کمابیش در اغلب آثار خانوم کوثری دیده می شود. که البته حظور خشونت تعارضی با فضای کودکانه ی روایی نداشته و عموما به همان شکل معمول به صورت روندی در زندگی روزمره امکان بروز پیدا می کند.
نقل و قول های این نوشته بغیر از یکی دو تا در بازسازی فضای جنگ زده ی این داستان نقش مهمی دارند و بازگو کننده ی اوضاع و شرایط نابسامان جنگی هستند که راوی و خانواده اش دست به گریبان آن است. در این داستان وحشتی از یک منبع مشخص مخاطب را متاثر می سازد و احساس همدردی را برای مخاطب بر می انگیزاند. خشونت تنیده شده در بافت داستان که از تاثرات خشونت سرد فضای سنتی و خشونت گرم فضای جنگی است ما را در جهت تحلیل روابط جامعه ی آن روز یاری می رساند.

قدرت و ظرافتهایی زبانی در این نوشته برجسته است و خانوم کوثری را متمایز تر از هم دوره های خودش می سازد. هر چند خانوم کوثری در عرصه ی داستان نویسی ستایش بسیار شده است اما شاید بتوان او را بهترین داستان نویس زن صفحات شمال دانست. به عبارت دیگر این نویسنده در عرصه ی داستان کوتاه بیش از هر نویسنده ی زن دیگری کار کرده و همیشه نوشته هایش مورد توجه قرار گرفته است.

در پایان این سیاه نوشته باید گفت که سرکار خانوم کوثری نویسنده یی است با موقعیت برجسته در تاریخ داستان نویسی افغانستان و هر منتقد آثار داستانی کشورمان با هر دیدگاه و سلیقه ای که به داستان می نگرد ناگزیر از تحلیل و شناخت آثار این نویسنده خواهد بود.
"بند باز" آخرین نوشته ی بود که از این نویسنده منتشر شده است که الحق و الانصاف کار قوی و خوبی ساخته و پرداخته شده بود. آرزوی موفقیت بیشتر داریم برای خانوم کوثری و منتظر کارهای بهتری از ایشان خواهیم بود. ■
مزارشریف
15 اسد 1387
محمد امین محمدی

 
 داستان کوتاه : بند باز - داستاني از معصومه كوثري

در نهمين جلسه خوانش و نقد داستان، اين بار نوبت به خانم معصومه كوثري، نويسنده تواناي كشور بود تا آخرين داستان خود را براي اعضاي خانه داستان بخوانند.

داستان و نقد داستان
دفتر شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر]
16 اسد 87 ـ نشست نهم

بند باز - داستاني از معصومه كوثري
بند باز
معصومه کوثری


خزان می شد که مادرم مانند هر سال روی حویلی را با چیدن یک قطار خشت سرک کشی کرده بود. آن روز عمه ام دست مرا گرفت و روی خشت ها دویدیم. گاهی به چپ و گاهی به راست خم می شدیم و می دویدیم.
هر دو کوچک شده بودیم و با هیجان و خنده روی خشت ها می دویدیم. وقتی من غلتیدم عمه ام خنده کرد و گفت: تو سوختی، تو سوختی، تو بازی را باختی. و بعد همانطور که می خندید دیدم که اشک هایش هم به روی صورتش لغزیدند. آن وقت یادم آمد که عمه ام از من بزرگتر است. آنقدر که نمی فهمیدم چه می کند.
آخر بازی خودش را انداخت روی زمین و دراز به دراز ماند و گفت: من سوختم، من سوختم، من بازی را باختم...
امروز روز دوم بود که عمه ام سوخته بود و وسط اتاق دراز به دراز مانده بود. رویش را پوشانده بودند با یخ و با قدیفه های سفید، صورتش دیده نمی شد. نمی دانم خنده می کرد یا گریه.
فقط وقتی هوا تاریک می شد او را آهسته بیرون می بردند. بعضی های بینی و دهان شان را می گرفتند و بعضی از دروازه درون نمی آمدند. آمده نمی شد هیچکس نباید می فهمید شهر تازه آرام شده بود و طالبان فقط چند روز می شد شهر را گرفته بودند.
روز اول که عمه ام مرد، زیاد واسطه کردند ملاصاحب اجازه ی دفن نداد.
کاکایم گفت: شهره مرده گرفته قبرستان رفتن نمی مانند، چاره نیست بعد از نماز خفتن درون باغچه گورش می کنیم اگرنه تا صبح همه جا را بوی می گیرد.
خانم کاکایم گفت: مگر می شود مرده را درون حویلی گور کرد اولاد هایم نظر کرده اند...
عمه ام گفت: راه بسیار باریک و بلند است. بلند تر از تمام خانه ها وباریکتر از موی، می گفت طولانی است شاید به اندازه ی تمام زمین.

 
 داستان کوتاه : فرصت

در ادامه جلسات خواندن و نقد داستان كه در خانه داستان بلخ صورت مي‌گيرد. اين بار شاهد داستاني از خانم هاجر زيدي بوديم. قابل تذكر مي دانم كه اين فرصت جزء‌ اولين داستان هاي خانم زيدي به حساب مي آيد.

دفتر شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر
20 سرطان 87 ـ نشست هفتمفرصت


فرصت
هاجر زیدی


پیرمرد دومین بوجی را هم برداشت و به طرف غلتک روان شد و به آرامی روی غلتک رها کرد. خوشحال بود که بلاخره بار گیرش آمده بود. گرچه نزدیک ظهر بود و این اولین محموله یی بود که گیرش آمده بود، اما دیروز را به خاطر آورد که حتی انتقال یک بار هم نصیبش نشده بود و دست خالی به خانه رفته بود.
پیرمرد بوجی ها را جابجا کرد تا مبادا ازروی غلتک بیفتند وبعد شروع کرد به هول دادن. با آنکه از سردی بی نهایت هوا سوزشی بر پوست دست هایش احساس می کرد، اما هر بار با به یاد آوردن 20 روپیه جان تازه ای می گرفت. بارانِ دیشب تمام خیابان ها را مملو از گل ولای ساخته بود و لذا او قدم هایش را با احتیاط می گذاشت تا مبادا بلغزد. مرد صاحب بوجی ها در پیش رویش حرکت می کرد وهراز گاهی به پشت سرش نگاه می کرد تا از بودن او در عقبش اطمینان حاصل کند. مرد صاحب بوجی ها یکبار که گفت، کمی تیزتر، پیرمرد گام هایش را بلندتر برداشت تا بر سرعتش افزوده شود که ناگهان پایش لغزید وغلتک نیم کج شد. تمام بدنش به لرزه درآمد. اما نمی خواست که این فرصت را از دست بدهد. غلتک را راست کرد و به راهش ادامه داد.
روز قبل چون باری گیرش نیامده بود چیزی هم برای خوردن نداشتند اما امروز... نه، امروز نمی خواست. نمی خواست برای یکبار دیگر دست خالی به خانه برگردد. 20 روپیه پول، دو نان می شد. با تداعی آن هر لحظه قند دردلش آب میشد و احساس می کرد خوشبخترین مرد دنیاست. دیگر امشب مجبور نبود نگاه های پرسشگر طفل هایش را تحمل کند. در حالی که هر لحظه بر سردی هوا افزوده می شد، او ازمیان گل ولای خیابان ها می گذشت و با به یاد آوردن پولی که در انتظارش بود تبسمی بر لبانش نقش می بست.
به ایستگاه موترهای لینی که نزدیک شد، شادمانی خسته یی چنان دوید در جانش که فراموش کرد آنهمه گل ولای و آنهمه کراچی های مردان و پسران دست فروش را و سرعتش راچنان زیاد کرد که ناگهان پایش لغزید. تعادلش به هم خورد ونقش زمین شد. اما با آنکه دردی در سر و کمرش احساس کرد و کفش های فرسوده اش پاره گردید، فورا از جایش بلند شد، وبوجی هایی که حال با گل ولای خیابان یکی شده بودند را پس درون غلتک ماند و نگاهش را با نگاه مرد صاحب بوجی ها گره زد. در حالی که مرد صاحب بوجی ها با چهره یی افروخته به او نزدیک شد، پیرمرد آهسته زیر لبش زمزمه کرد: 20 روپیه. 20 روپیه.
تاريخ نگارش داستان جوزای 1387

 
 داستان کوتاه : لب ها - شفیق نامدار

لب ها


این لب ها را که می گویم متعلق به یک زن است و این زن متعلق به یک تصویر است و این تصویر هم متعلق به یک عکاسخانه است. کمی بزرگتر از پشتی یک مجله و سیاه و سفید است،تصادفا" باان مواجه شدم ،عقب شیشه ی یک عکاسخانه دربین یک چوکات طلایی رنگ نگهداری می شد. زن چهره ی باریک و کتابی داشت،موهایش درپنجه های توفان یک بحران درونی پریشان می نمود و درشت و اب نارسیده معلوم می شد و درقسمتی ازآن شعاع تابیده بود. یک پیراهن ساده تابستانی بتن داشت ،اگرچه تصویر نیم تنه بود ولی باآنهم فهمیده می شدکه پیراهن زن نیم آستین است.ابروهایش به شکل طبیعی و دست نخورده بودند مانند دو خوشه ی گندم.و چشمهایش را عمدا" کلان کلان گشوده بود وبه یک نقطه ی در عقب کمره متوجه بود شاید کسی گفته بودش که آنطرف نگاه کند به طرف منظره ی آبشارویا از ترس کسی که اورا نبیند.

 
 داستان کوتاه : داستان کوتاه - شفیق نامدار

صندوقچه نیکولای
داستان کوتاه - شفیق نامدار

بحر آرام ودرخود فرورفته بود،و هزاران امواج خورد وبزرگ برتخته ی پشت اش لم داده بودندو دردل آنها ماهی ها خوابیده بودند.تا چشم کارمی کرد موج بود و موج بود ،کبود میزدند.
اصلا"بحری نبود،امواجی هم نبود،گورستان بودوهزاران گورتازه و کهنه خورد وکلان پهلوی هم خوابیده بودند، مانند یک بحر آرام وایستاده. باخود گفتم ماهم موج سوارانیم.گاهی برپشت موج گاهی موج برپشت ما.

 
 نقد داستان : پروانه های بدون بال

پروانه های بدون بال

پروانه های بدون بال
نگاهی به مجموعه داستان پروانه ها به پرواز می ایند از زلمی باباکوهی
تقی واحدی


چاپ مجموعه داستان «پروانه ها در زمستان به پرواز می آیند» در بهار 87 نشان داد که زلمی بابابکوهی بر آن است که در عرصه ی داستان نویسی افغانستان حضوری همچنان فعال داشته باشد. این داستان ها با آنکه هم از لحاظ زمانی فاصله های زیادی را در بر دارند ـ 1355 الی 1384 ـ و هم از لحاظ مکانی در فضاهای متفاوتی ـ از مزار شریف تا تورنتو ـ خلق گردیده اند، اما همگی کم و بیش از شاخصه های ناتورالیستی مایه می گیرند؛ عناصر طبیعی نقش های مهم و حتی تعیین کننده در آفرینش فضاها و پیشبرد روند قضایا دارند و بخش قابل توجهی از انرژی آفرینشی نویسنده را مصروف خود کرده اند.
این فاصله های زمانی در عین حال که کم کاری او را در عرصه ی داستان نویسی عیان می کند، اما سبب نشده که سبک نوشتاری او از تشتت و پراکندگی مخربی رنج ببرد. بومی گرایی و نثری پاکیزه گرا همچنان که در اولین داستان این مجموعه پررنگ است، در آخرین داستان هم ـ از لحاظ زمانی ـ برجستگی قابل توجهی دارد.
«مردم کوچه نزدیک، شنگ را «سایه دار» می دانستند و عقیده داشتند که شنگ «سنگین» است و اگر کسی در شب های «تاریک ماه» از زیر آن عبور کند «زده» می شود. زیرا جن ها در شکم کاواک و شاخ های بلند شنگ بزم می آرایند و ساز و سرود برپا می کنند.
نهر ته شنگ ـ مزار شریف ـ 1355
«مادر از روی توشک برخاست، عصایش را که به دیوار تکیه داده بود، گرفت. هنگامی که از اتاق بیرون می رفت گفت:
ـ خدا به برکت میله گلسرخ و نذر سمنک مظلوم ها را رهایی بدهد...
آئینه های نوروزی ـ مزار شریف ـ 1384
بومی گرایی گاه افراطی، باباکوهی را واداشته که به عناصر غیر داستانی اجازه دهد جایگاهی در متن داستان برای خود پیدا کنند. جایگاهی که حتی بتوانند به ساختار هنری داستان لطمه وارد کنند. به عنوان مثال در داستان آئینه های نوروزی، صحبت های مفصلی که راجع به نوروز می شود و یا سرودهای نوروزی که در اخیر این داستان جای می گیرند، نه به ضرورت پشبرد روند داستانی، که به خاطر اهمیت دادن نویسنده به ارج تاریخی و بومفرهنگی این مسایل، بخشی از متن داستان را اشغال کرده اند.
این احساس که در داستان های « آبی و سیاه» و « بت خاک» نیز تبلور چشمگیری دارند، دغدغه ی او را برای ثبت چنین وضعیت هایی برملا می کند. دغدغه یی که به تصور من باید از آنِ یک ژورنالیست و یا مورخ باشد تا یک داستان نویس. گمان می کنم که احساس مسئولیت تاریخی در مقابل مادر وطن، باباکوهی را واداشته که برای ثبت این قضایا در بسا موارد از داستان صرفا به عنوان یک شگرد استفاده کند. شاید او بر این عقیده است که گزارش نویسی به سبک معمول نمی تواند عمق چنین قضایای تراژیک و تاریخی را روشن کند. قضایایی که روی شانه های او شدیدا سنگینی می کند و او را وا می دارد که با درج آنها در خلال داستان ها، خود را قدری سبکبار کند.
شخصیت های اصلی مجمومه داستان پروانه ها در زمستان به پرواز می آیند نیز مشابه هم می باشند. آنها عموما افراد قرار گرفته در تنگنا، با احساس بیچارگی و بعضا در انتظار معجزه هستند و نه قهرمانانی تاثیر گذار بر امور. به لحاظ اجتماعی نیز از طبقات فرودست جامعه می باشند که از این زاویه بی تاثیر از فضای غالب بر داستان نویسی دهه های شصت و پنجاه کشور ما نمی باشد.

 
 نقد داستان : آتشی که ندانستیم کی افروخته شد!

آتشی که ندانستیم کی افروخته شد!
سيد علي موسوي
بررسي داستان «آتش افروخته» از احمد رضا اخلاقي


داستان، داستان پيروزي خير بر شر است، پيروزي جوهره‌ي پاكي بر پليدي‌هايي كه انساني را به زنجير كشيده‌اند. ما در اين داستان با جواني به نام «نويد» روبرو هستيم كه به او الهام مي‌شود. نمي‌داند خواب است يا بيدار اما مي‌داند «آتشي» به او مي‌گويد تو «بد» هستي. نويد بد است و اين را همه مي‌گويند. اما اينكه چطور بد شد، نويسنده به ما نمي‌گويد و اين است سوال مبهمي كه در اين داستان بايد به دنبال آن گشت.
اما اخلاقي در ابتداي داستان به ما مي‌گويد به دنبال چيز ديگري باشيم، به دنبال اينكه چرا نويد «آدم» شد. خودش به ما مي‌گويد كه او هم نمي‌داند. مي‌گويد «نفهميدم» اما در پايان داستان او خود نيز «نويدِ ديگري» مي‌شود. كسي مي‌شود كه كارهاي نويد را مي‌كند. به همانجايي مي‌رود كه او مي‌رفته... خواننده كسي را مي‌خواهد تا به او راست بگويد. يا اگر هم راست نمي‌گويد، طوري دروغ بگويد كه متوجه نشوند. خواننده‌ي داستان مي‌خواهد باور كند، هرآنچه در داستان است واقعي است. و وقتي راوي را با سوالي در اول داستان دست به گريبان مي‌ببيند، باور نمي‌كند كه به او به راست گفته باشد.
خواننده با دنبال كردن زندگي نويد، حدس مي‌زند (بلكه كامل درمي‌يابد) تمام تغييرات او بخاطر خواب‌هايي است كه او را رها نمي‌كند و اين تنها دليل است براي يك تغيير يكصد‌وهشتاد درجه‌اي از «خير» به «شر».

 
 داستان کوتاه : آتش افروخته (داستانی از احمد رضا اخلاقی)

آتش افروخته (داستانی از احمد رضا اخلاقی)
این داستان اولین داستانی است که در جلساتی که هر دو هفته یک بار، روزهای پنجشنبه در دفتر جامعه ی مدنی افغانستان در شهر مزار شریف برگذار می شود خوانده شد و از طرف دوستان نقد شد.

آتش افروخته

تاهنوز نفهميدم كه چرا نويد او رقم شد، چه اتفاقي براي او افتاد كه تغيير كرد، تنها شد و چرا هروقت كسي پيشش نبود دستش را روي پيشانيش مي‌گذاشت و آرام‌آرام گريه مي‌كرد. هميشه پيش خودم خاطرات او را مرور مي‌كنم، تمام حرف‌هاي او را از ذهن مي‌گذرانم، او حرف‌هاي عجيب، او كارهاي عجيب، او خواب‌هاي عجيب، همه كارهاي او را، شايد بفهمم او چرا تغيير كرد.
و تا امروز براياين سوال جوابي پيدا نكردم كه چرا او خنده و گريه را باهم مي‌كرد.
آخ نويد! خاطرات تو براي من تلخ و شيرين است. كاش مي‌بودي و براي اين همه سوالات من جواب مي‌شدي و باز امشب نشسته خاطرات او را با خود مرور مي‌كنم. از آن روزي كه به م گفت: «فلاني ديشو خواب ديدم، يك خواب بد.»
و من خنده كرده پرسيدم: «چه خواب ديدي؟ بگو بفاميم.»
و او با صدايي كه ترس در او ديده مي‌شد گفت: «نمي‌فامم. خواب بودم يا بيدار كه ديدم دروازه باز شد. ديدم از دروازه يك شعله‌ي بزرگ از آتش افروخته به طرف مه مي‌آيه. آتش گرم و داغ تا وارد اتاق شد، هواي اتاق مثل جهنم گرم شد. از ترس به يك گوشه اتاق پناه بردم ولي او به طرف مه آمد» سپس به آينه‌ي بزرگي كه در يك سمت اتاق بود اشاره كرد و ادامه داد: «دَ او آينه سيل كردم خود رَه ديدم، لختِ لخت، لخت مادرزاد ولي دَ آينه تصوير او آتش نبود. تصوير او آتش نبود، تصوير او ديده نمي‌شد. دَ آينه فقط مه بودم و مه.»
و بعد سرش را بين دستانش گرفت و گفت: «فلاني خيلي ترسيده بودم، خيلي.»
و من خنديده گفتم: «خير است. خواب ديدي، راست كه نبود.»
و او را مي‌ديدم كه سرش را تكان مي‌داد و با خود مي‌گفت: «خوب است كه خواب بود.»
و در حالي كه كفش‌هايم را مي‌پوشيدم گفتم: « بخي بريم كه درس شروع ميشه.»
و او با لحني مظلومانه و معصوم گفت: «تو برو. مه ديگه نمي روم!»

 
 --- : "پروانه ها در زمستان به پرواز مي آيند"

"پروانه ها در زمستان به پرواز مي آيند"
"پروانه ها در زمستان به پرواز مي آيند"

"پروانه ها در زمستان به پرواز مي آيند" نام مجموعه داستاني است از زلمي باباكوهي داستاننويس افغانستاني در كانادا كه در بهار امسال با شماره گان يك هزار نسخه از سوي انتشارات زرنگار (تورنتو ـ كانادا) در كابل به چاپ رسيد.
اين مجموعه در 122 صفحه، ده داستان كوتاه را گنجانيده كه از كارهاي قديمي و نو آقاي باباكوهي ميباشند.
"نهر ته شنگ"، "خاك"، "سيل"، "سال ملخ"، "آبي و سياه"، "صداي سنگ"، "دودها"، "خاك بت"، "آيينه هاي نوروزي" و "پروانه ها در زمستان به پرواز مي آيند" از داستانهاي چاپ شده در اين جُنگ اند.
خوانش اين مجموعه ضمن اين كه خواننده را با نگارش و نگرش آقاي باباكوهي آشنا ميسازد، تصويري از رويدادهاي واقعي روزگار را نمايش ميدهد و استفاده نيكو از لهجه و اصطلاحات بومي بلخي نيز از خوبي هاي اين مجموعه اند.

 
صفحه پیش 1 2 صفحه بعد

 
 
كليد اصلي
برگ اصلي آمار سايت جستجوي پيشرفته تماس با ما ارسال مطلب مطالب نو
 
 
موضوعات
 خبرها (1)
 داستان کوتاه (5)
 نقد داستان (3)
 
 
آمار سایت
 
 
 
Copyright © BalkhStory Powered By Balkhnic 2006-2008